به نام خدای رحمن و رحیم
سلام
-----------------
خیلی کار دارم
خییییییییلی عصبی هستم
خییییییییییییییییلی هق هقم
خیییییییییییییییییییییییییییییلی عصبی هستمممممم!
خدایا! می شه یه خواهشی بکنم؟!
حافظه ی فک و فامیل و آشنا و غریبه رو از مسائل مربوط به من پاک کن!
چون اگر بازم بخوان ازم بپرسن تموم شد؟ نشد؟ چی شد؟ فلان! اون وقت ممکنه دیگه قاطی کنم و یه چیزی بگم که بعداً پشیمون بشم!!
اصن به هرجایی برسم یا نرسم به خودم مربوطه نه به زن همسایه!!!
نوک قله باشم یا قعر زمین (گفتم قعر زمین یهو بی ربط یاد ایستگاه تجریش افتادم!! :پی وسط عصبانی حرف زدنمم نمی تونم جدی باشم :پی)، خلاصه به خودم مربوطه نه به فک و فامیلی که اوج خیری که به آدم می رسونن دخالت توی مسائل شخصی آدمه! :|
حالا اون خواهر ما که اگه مشکلی پیش نیاد ان شاءالله تا یه سال دیگه دکتراش رو می گیره، به کسی ربطی داره؟ مشکلات زندگی خاله زنک ها رو حل کرده؟!
اون یکی خواهر که فیکس سر چهار ترم ارشدش رو تموم کرد و هفته دیگه مصاحبه ی دکتری داره، حالا قبول بشه یا نشه، دردی از کسی دوا می شه؟!
داداشمون که فلان مدرک و شغل رو داره یا نداره، به کسی ربطی داره؟!
یا اون یکی داداش که زیاد به ارشد فکر نمی کنه و به جاش می خواد تلاش کنه و توی کارش پیشرفت بکنه، مشکلی برای کسی ایجاد کرده؟!
می خوام بگم آدم هر کاری بکنه یا نکنه به خودش مربوطه!
تازه والا منم به خواب نمی دیدم روزی برسه که کارم اینقدر طول بکشه!
هیچ وقت تو عمرم یه واحد افتاده یا ناجور نداشتم! که اگرم داشتم مهم نبود و به کسی ربطی نداشت!
ولی حالا شرایطم پیچ خورده!
زندگی شخصی و درسی و خانوادگیم قاطی شده! گره خورده!
دارم توی دستگاه پرس زندگی می کنم! به نظر کسی شرایطم بد باشه یا خوب مهم نیست، مهم اینه که کسی حتی تصورشم نمی کنه خیلی بلاهایی که داره سرم میاد رو..
پس برای قضاوت دیگران از بیرون که گاهی خنجروار اومدن توی قلبم، حتی از سمت مثلاً دوستام، پشیزی ارزش قائل نیستم! :|
سرکار خانم همسایه!
سرکار خانم فامیل!
مدیونید اگه منو با بچه های خنگ خودتون مقایسه کنید که اصلاً کتاب و دفتر نمی شناسن! یا اگرم می شناسن این قدری لی لی به لالاشون گذاشتید که کافی ه لحظه ای حمایتتون رو ازشون بردارید تا با مخ بخورن زمین!
من نه زمان کنکور کارشناسی نه کنکور ارشد، و نه دوره ی کارشناسی نه دوره ی ارشد، هیچ وقت شرایطم نرمال نبوده! معمولاً هم خودم بودم و خودم! تازه باید عده ای رو هم ساپورت می کردم.
من همیشه بچه های شما رو توی دلم سرزنش می کردم و می کنم که قدر نمی دونن!
من کسی هستم که یک هفته مونده به کنکور کارشناسی، خواهرم اومد اهواز و برای یک هفته شبیه آدمیزاد درس خوندم، و تمام اون یک هفته بغض و گریه بودم که چرا نتونستم همیشه این طوری باشم تا پشت کنکور نمونم..
من کسی هستم که دو هفته مونده به کنکور ارشد، وقتی چند تا شِبه سرماخوردگی متوالی داشتم، دکتر بهم گفت اینا سرماخوردگی نیستن، این همش عصبی ه؛ و بدون این که منو بشناسه بهم گفت یا امتحان داری یا تو خونه مریض داری! و خبر نداشت که هردوش رو همزمان دارم اونم تنها و یک تنه!
با همه ی این اوصاف هیچ وقت شکایتی نکردم و سرم به کار خودم بود.. تازه امثال بچه های این ها همیشه اشکال و ایرادهاشون رو از خودم می پرسیدن.
یه عمر سرم به کار خودم بود و اگرچه شاگرد اول نبودم اما بد هم نبودم!
ولی حالا با اعصابی له و شرایطی له کننده درگیرم! (دیوونه بازیای مدیرگروه که حدود یک سال کارم رو عقب انداخت به جای خود!)
البته به ظاهر تنبلی هم زیاد می کنم، اما تنبلی نیست.. خدا خودش می دونه چقدر روحیه م داغونه و سردرگم و مستأصلم..
مات و مبهوت روزگار بودنم رو خدا خودش می دونه.. وقتی هم مات می شم دیگه تمرکز ندارم..
اصلاً «مات» اسمش روشه دیگه!
هرچی بگم و بنویسم خالی نمی شم..
چون یه عمر از خیلی ها سر بودم و حالا هم اگر به دلایلی یه کم استپ دارم توی یه موقعیتی، چون حالم بده.. چون..
اینا رو نمی گم که جلب توجهی کرده باشم یا حتی توقع دلداری داشته باشم یا ترحم به خاطر بلاهایی که نوجوونی و جوونیم رو به باد داد..
فقط خیلی قاطی هستم.. خیییییییلی..
اصن تصمیم دارم دفعه ی دیگه یه کدومشون ازم بپرسن چی شد چی نشد، با لحنی متفاوت جواب بدم!
فقط امیدوارم بتونم!
فقط امیدوارم این شرایط مسخره تموم بشه..
خیلی خسته م..
خیلی یهویی دلم مشهد خواست :"(
ببخشید سرتون رو هم بردم با حرفام؛ گیر کرده بود تو گلوم خب..